![]() |
![]() |
|
| دل نوشته ها |
|
یک فرقی هست همه می گویند "سبحان الله" فاطمه (س) می گفت : "سبحان ذی الجلال الباذخ العظیم" گفته اند که حتی اساتید ادبیات عرب هنوز در معنای تفسیر باذخ و عظیم مانده اند .
یک فرقی هست شاملوی بزرگ گفت : "روزگار غریبی است نازنین و در این بن بست کج و پیچ سرما به اندیشیدن خطر مکن نور را در پستوی خانه نهان باید کرد گفتم یعنی جهان ما اینگونه است ؟
استاد بزرگوار سید علی صالحی گفت : فقط يک اتفاقِ ساده از خوابِ آفتاب نبود،
چندی است به سفارش امیر دو عالم باقی و فانی ، علی (ع) تاریخ می خوانم. چیزهایی هست که نمی فهمم. اگر کسی فهمید ، دعا کند که من هم بفهمم. خیلی چیزها علمای آنروزها فتوای قتل شیخ بزرگوار ما سهره وردی را گرفتند . جاهلانی که لباس دین پوشیده بودند ، به جرم تدریس فلسفه ، به آقا روح الله دوست داشتنیمان بهتان بستند و در نجف مقدس ، او را نجس نامیدند . عالمان فلسفه یونان باستان ، جام شوکران به سقراط نوشانیدند . داستان گالیله هم که گفتنی نیست آنقدر که همه گفته اند .
قرآن را می گشایم : " و لا تقف به ما لیس لک به العلم " " ویل لکل همزه المزه " راستی چقدر در قرآن آمده : "و اکثرهم لا یشعرون" همین!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت توسط |
|
|
من سکوت را می فهمم و گلایه را قورت داده ام به طوفانی شدن حال آدم ها هم عادت دارم اینها قیمت رویا های من است حواست باشد حال احوالم رو به راه نیست تنها دلخوشی بانوی فصل سرد گرمی کلبه ی آویژه است و گه گاهی خیال آرمین خیالی و صدای یار که خوب شعر می خواند هوایم را داشته باش همین...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم خرداد 1389ساعت توسط |
|
|
لبخند بزن دستانت را محکم می گیرم آنقدر که ناله ات درآید مهجورم از هر چه بی توست حتی نا کجا آباد من از عریانی تردید می ترسم اما به رسم عهد وفادارم ،هرچند با اندکی تامل بی تو هوای هیچ هم هوایی ام نمی کند همین... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت توسط |
|
|
هوا هوای بی خبریست هر چه بلند تر ناله می کنی کمتر به داد می رسد بیزاری از هیچ را به رخ هیچ کس نمی کشم همه خوبند اما حال نا حال من خراب است هوا هوای بی خبریست من هوایی شده ام به نا کجا همین...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت توسط |
|
|
تنهایم تنها تر از همیشه . . . منی که از ابتدای خاک و گرمای آتش و روانی آب و خنکای باد در هم آغوشی جسم و روح در ستیز هفت روزه هفت آسمان در سجده جن و انس ندانسته متولد شدم تنهایم... می دانم اشتباه از من بود فکر کردم " ع ش ق" به بلوغ نشسته اما او هنوز نطفه ام نیست !!! دست هایم خالیست و دلم پر کاش زمستان بود دارم هلاک می شوم گریستن که بی امان است اما احتمال دل کندن زیاد بوی تهفن ، بهانه برای کندن و خندهای از سر ناخوشی مدام و سنگین ،سنگینی می کند بر پیکرجان سختم دلم عجیب برای سکوت و بی کسی تنگ است از کسی های مترسکی بیزارم کاش جاده اذان من بود می خواهم رها شوم از این ناتمام تلخ تنهایم ،تنها تر از همیشه همین...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت توسط |
|
|
سیاه است سیاه همه احوالم گونه ی راستم جای حزن ۲۶ ساله را لمس کرده و جگرم خون است ، خون هر چه به مرگ التماس می کنم اینور آفتابی نمی شود تنها بوی کافور را حواله ی احوالم می کند رویاهایم روی سرم خراب شده بی رحمی زمانه !!! من بوی بابا را هم حس نمی کنم و رنگ روز خوش را نمی بینم همه چیز بد است بد و دلم تنگ است همین...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت توسط |
|
|
اگر شود شاید برای آغازی نو قدم نهم به هیچستان همان جایی که اولین لبخند های بی تردید را پیشکش لبانم کردم آن هم فارغ از هر توهم خردادی که گریبانم را بگیرد و مچاله کنم حزن پریشان واقعیت را در زباله دان گذشته / حال / فردا و دست در دست فرشتگان آیه های "ع ش ق " را خارج از زمان به تفسیر کشم بسازم تاجی از بابونه و ریحان و اقاقی و دنیایی از نگفته و پیشکش ۱۸ تن کنم از خط خیال بگذرم در معبدی آرام،آن سوی خیالی خیس ، کنج واقعیتی دست یافتنی تسبح در دست ، ذکر من تو ما را تلفظ کنم آن هم نه یک بار ... همین...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط |
|
|
دقیقه ها را جر داده ام تا . . . تا تردید به بلوغ نشسته راهش را کشید و رفت. گفتم خوابهای عجیب اما نه ۵ و ۶ سالگی آرمین نه در دست گرفتن دستان سبزه اش نه شنیدن صدای کودکانه اش . . . خداوکیلی توان از کف داده ام دیگر سفر بی آرمین را دوست ندارم آخر جای خالیش در صندلی پشت سرمان به خوبی حس می شود اینها فقط برای دل خودم است همین . . .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط |
|
|
چرا این آب ها از آسیاب نمی افتند چرا باد بوی شالیزار را همراه خود نمی آورد چرا خواب چشمانم را به میهمانی فرا نمی خواند دلم می خواهد خواب های عجیب ببینم چیزی فرا تر از رویا دلم می خواهد زودتر از حوالی این روزهای رسیده به هیچ بگذریم تا برسیم به خانیمان در آویژه و یک لیوان چای بابونه بنوشیم دستانت را بگیرم و تو بلند بلند فروغ را در گوشم داد بزنی آهای پرستو: اینها را به تو گفتم تا بند و بساتت را جمع کنی نمی خواهم آرمینمان بیش از این چشم انتظارمان بماند آخر باید برای آوردنش سری هم به کویر بزنیم من چمدانهایم را بسته ام منتظرم همین...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت توسط |
|
|
باران می بارد... و من در هجمه ای از مگو ها، سر در گم سکوت اختیار می کنم و خودم را کمی به علی چپ می زنم این روزها حالم از هرچه پروژه راست و دروغ است به هم می خورد از دست پشه های سر به هوا هم خسته ام آخر به هیچ خر سیاه و خر صاحبی رحم نمی کنند این روزها هم تاخت و تازشان گرفته می ترسم زودی تمام شوند و کفشدوزک به آرزو هایش نرسد این سنجاقک هم در این اوضاع و احوال من زیارتش گرفته و رفته پا بوس یه عالمه کبوتر من هم دلم پا بوس و پنجره فولاد و تناب قرمز ُمحض شفا می خواهد آن هم با باران اما قسمت را که نمی شود کاری کرد همین...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گاهی دلم
برای خودم تنگ می شود... |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
تلخ نوشته دوست دارم بنویسم، پس می نویسم ! |
|
RSS
|