تبليغاتX
مثل همیشه تلخ
دل نوشته ها
 

این آغاز داستان تولد من است

یکی بود یکی نبود...

پاییز خداحافظی کرد

آسمان دلتنگ شد

برف باریدن گرفت

خدا خواست

مادرم دردش آمد

و من

زاده فصل زمستان و بلوغ برف

زائیده شدم

خودم که نفهمیدم

شاید خدا هم نفهمید برای چه همچین جانوری را خلق کرده

فقط خلقم کرد

عریان مثل درخت ها در زمستان

و

بی همتا مثل خودش (۱)

ومن امروز نخواسته

در آغوش تنهایی یک کفشدوزک

پر از التهاب سفر

غرق در رویا های پرستو

مرگ ۲۵ سالگی ام را در ۵ روز زمستان

سیاه پوش تر از همیشه

جشن گرفتم...

من اصلا خوشحال نیستم...

همین...

تولدت مبارک زاده فصل زمستان و بلوغ برف...

 

 

(۱):امان از رفیق خود شیفته امان...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت   توسط | 
 

 

من خوبم،خوبِ خوب

همین که بتوانم پکی به سیگارم بزنم و در خیال بارش برف غرق شوم

مرا بس...

همین که در آغوش پدر گم شوم و با نوازش مادر به خوابی شیرین روم

 مرا بس...

همین که صدای قهقه های سنجاقک و چشمان مهربان برادر مشتری را دارم

مرا بس...

همین که در عطر پرتقال و خواهش دیدار پرستو گمم

مرا بس...

حالا خواستید دوستم داشته باشید نخواستید هم حالتان از من به هم بخورد

من دل خوشی هایم را دارم...

 همین...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت   توسط | 
 

مغزم درد می کند

سنجاقک را در آغوش می کشمSee full size image

مشتری را دوست دارم

و روی بال های پرستوی مهربان خانه خواهم کرد

بی آنکه نیاز باشد به نا کسی توضیح بدهم

به کفشدوزک ، با بال های بسته و تبسم تلخ بروی لبانش زل زده ام

به صفرگذاشته بر سرش خیره ام

اما تمام حواسم پیش پرتقال هاست

دلم برای طعم غلیظ پرتقال قنج می رود

شمردم:

۲۴ پرتقال به حرمت ۲۴ آذر...

من

زاده فصل زمستان و بلوغ برف

هوایی پاییزی شدن دارم

من

دوستانی دارم که دوستشان دارم

همین...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت   توسط | 

 

هي با شما هستم آدمها

دست از سر هم برداريد

شما كه ندانسته دانستگي ندانسته تان را به رخ همديگر مي كشيد

با آوار هزار سكوت در انزواي تاريكي مطلق سر هاي خالي از تفكر را در باتلاق حسادت دفن مي كنيد

هي با شما هستم ها

شما كه مسرور از توهم دروغين با خويشتن خوشيد

دست از سر هم برداريد

باور كنيد عشق بازيچه دست ترديد نيست

هنگام رفتن ،

 لگدي هم به تن لش من بزنيد

من هم مي خواهم دست بردارم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت   توسط | 
 

 

من از چشم هایی که از آئینه به من زل زده می ترسم

حوصله ی همسفر شدن و بودن ندارم

دارم عجیب به رفتن فکر می کنم

از آنهایی که برگشتی ندارد

جان ماندن هم ندارم

شاید همین روزها...

راستی عزیز دل:

خوب که فکر می کنم می بینم "خر" فقط به تو می آید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت   توسط | 
 

 

غروب وهم انگيزيست

حالم حالي به حاليست باز

غلط هاي املا ي نگفته ات را مي نويسم

 اما خيالت را راحت كنم من در اين درس ۲۰ نمي گيرم

به اين همه قرباني مگوي اين سفر كه مي انديشم

لرزه بر جان بي جانم مي افتد 

اما خيال خواب آلوده ي "ما " شدن گرمم ميكند

به مقصد نزديكم

از روي ماه راه را پيدا مي كنم اگر اين ابر هاي لعنتي بگذارند

كفشدوزك هزار بار بقچه اش را باز وبسته كرده تا به اينجا رسيده

اينجا يعني:

كمي پاين تر از آسمان

پشت پرچين خيال

 كوچه اي نزديك باغ رويا ها

بعد از خانه ي ترديد 

همان نزديكي

چند قدم مانده به دريا و كوير

جنگل "آويژه"

كمي باران هم مي بارد

شايد شاخه گلي هم لاي انگشتان من بود !!! 

پرستو تو كجاي راهي؟؟؟

پاهايم را به زمين ميخكوب مي كنم

مي خواهم منتظرت بمانم...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت   توسط | 
 

اين داستان جنگل آويژه هم چيز جالبيست ها

كاش ميفهميدم در سر چه مي پروراني خداي دست ساز و خون خوار من

روزها  رد مي شوند با شتاب دوشنبه پشت دوشنبه

و من هر روز در ترديد نويي مغزم را لاجرم مي پوكانم

و با دست رويا هايم را پس مي زنم و با پا پيش مي كشم

حالا مي خواهد جنگل باشد مي خواهد دريا يا هم آغوشي ماه

من هم بوي خون را مي شنوم

معجزه را مي بينم

بلوغ احساس را باور دارم

اما

اين كرم ترديد را دست به سر كردن نتانم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت   توسط | 

 

باز كابوس

درد

همه جانم را در آغوش كشيده

حوصله اش را ندارم

بين عشق و نفرت تنها يك پلك زدن فاصله بود

و او سرگردان در خاطرم پرسه مي زد و من براي سوالهايش جوابي نداشتم

آهاي خدا

ديگر از اين بازي مسخره خسته ام

مي دانم همه اش زير سر توست

اصلا ديگر آرزو هايم را برايت نمي نويسم

من ديگر چيزي براي قرباني كردن ندارم

اما تو هميشه راهي براي آزدن خاطره خشك من داري

آهاي خدا

 گلايه بود

به دل نگير اينها را براي هيچكس نوشته ام ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت   توسط | 
 

 

هجوم باور هاي تلخ

در اين بازي بي محاباي خورشيد و باران

 كلافه ام كرده

مي خواهم به هيچ چيز فكر نكنم

حتي خيال خيس "تو"

سرگردانِ اين ترديد لعنتي

هزار بار دورت را خط كشيده ام

 اما...

خط ها را خط خطي كردم

اصلا

پرستو ، ماه ، خدا يا هر خري كه دوست داري باش

فقط باش

تنم تب دارد

"ع ش ق " در وجودم سرازير شده

اما باورش ندارم

يعني مي خواهم كه باور نكنم

من

تمام قصه هاي اين سفر را باور كرده ام

به تمام رويا هايي كه برايم ساخته اي دل خوش كرده ام

حتي افسانه ي

جنگل / كوير / آبشار /دريا ونَنو ي زيرباران...

خل شدم

اين بازي شيرين شمع،تاريكي ،ما و مثل هميشه فروغ

مي گويي عاقبت مي شود

منتظر عاقبتيم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت   توسط | 

 

 

 

  

از نا مهربانی ام بگذر

دلم یخ زده

اما باز

هزار شعر شیرین را سوار بر دوش قاصدک حواله ات کردم

راه دور است اما قاصدم مطمئن

شعور شعر را می فهمم

شعور شعر را می فهمی

پس هزار بار ناگفته هایم را بخوان

با قاصدک هم مهربان باش

آرزو هایم را باید بعد امانتی تو به دست خدا برساند

از زایگون بی زار شدم

مثل بی زاری ازستاره ی قطبی، کلاغ پیر،  عنکبوت بی احساس و خودم

به ابرها بگو از جلوی ماه کنار بروند

کفشدوزک نا مهربان بدون دیدن ماه می میرد

تن یخ زده اش طاقت انتظار ندارد

اگر زورت به روزها و ساعت ها هم رسید بگو شنبه زودتر بیاید

همین...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت   توسط |